قصه یا غصه ی عاشق شدنم
من سرم توی کار خودم بود …

بعد یه روز یه نفر رو دیدم …

اون این شکلی بود !

ما اوقات خوبی با هم داشتیم ..

من یه کادو مثل این بهش دادم

وقتی اون هدیه من رو پذیرفت ، من اینجوری شدم!

ما تقریبا همه شب ها ، با هم گفت و گو می کردیم ..

***

و این وضع من توی اداره بود ..

وقتی همکارام من و دوستم رو دیدند، اینجوری نگاه می کردند ..

و من اینجوری بهشون جواب می دادم ..

اما روز والنتاین ، اون یک گل رز مثل این داد به یه نفر دیگه..

و من اینجوری بودم …

بعدش اینجوری شدم …

***

احساس من اینجوری بود ..

بعد اینجوری شدم …

بله .. آخرش به این حال و روز افتادم …

پدر عاشقی بسوزه !

بعد یه روز یه نفر رو دیدم …

اون این شکلی بود !

ما اوقات خوبی با هم داشتیم ..

من یه کادو مثل این بهش دادم

وقتی اون هدیه من رو پذیرفت ، من اینجوری شدم!

ما تقریبا همه شب ها ، با هم گفت و گو می کردیم ..

***

و این وضع من توی اداره بود ..

وقتی همکارام من و دوستم رو دیدند، اینجوری نگاه می کردند ..

و من اینجوری بهشون جواب می دادم ..

اما روز والنتاین ، اون یک گل رز مثل این داد به یه نفر دیگه..

و من اینجوری بودم …

بعدش اینجوری شدم …

***

احساس من اینجوری بود ..

بعد اینجوری شدم …

بله .. آخرش به این حال و روز افتادم …

پدر عاشقی بسوزه !

+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۱/۰۲/۰۸ ساعت 15:14 توسط M.Ameli
|
این وبلاگ مخصوص دانشجوهای ورودی برق 90 دانشگاه ملایر است.