من سرم توی کار خودم بود …



بعد یه روز یه نفر رو دیدم …



اون این شکلی بود !



ما اوقات خوبی با هم داشتیم ..



من یه کادو مثل این بهش دادم



وقتی اون هدیه من رو پذیرفت ، من اینجوری شدم!



ما تقریبا همه شب ها ، با هم گفت و گو می کردیم ..


***



و این وضع من توی اداره بود ..



وقتی همکارام من و دوستم رو دیدند، اینجوری نگاه می کردند ..



و من اینجوری بهشون جواب می دادم ..



اما روز والنتاین ، اون یک گل رز مثل این داد به یه نفر دیگه..



و من اینجوری بودم …



بعدش اینجوری شدم …


***



احساس من اینجوری بود ..



بعد اینجوری شدم …



بله .. آخرش به این حال و روز افتادم …



پدر عاشقی بسوزه !